سحرگاهان
ادبي - هنري - عرفاني
نامه ای می نویسم... " باشد که به دستت برسد !" گوشه اش عکس دلم را کشیده ام نقاشی کودکانه ای ست... دلم لرزان بود ... نقش بهتری نشد ... نامه ای می نویسم... نامه ام را بخوان با صدایی بلند ... تا بدانم چه نوشته ام ... با آن صدایی بخوان که دوستش دارم با همان صدایی که رامم می کنی و برای من از خودت نگاهی بنویس تا در آن احساس خودم را تجربه کنم ... من، در کار دل ناشی ام برای من نفس هایت را بفرست تا تکرارشان را بشمارم تا دل را در آغوش گرفته آرام کنم و بی تابی اش را به تپش های دلت بیارامم نامه ای نوشته ام بخوان! اگر چه من به مدرسه نرفته ام بخوان! بخوان که نامه ام شنیدنی ست ...! از مجموعه ی " نگاهی بنویس" از دیار نوشدارو... چه خبر؟ ای مردمان سرخ پیشانی ... از آن دختر دست بسته ی آوبخته بر ماه ... چه خبر؟ ای کوهستان های سرشار از سکوت از فریادهای فرهاد ...؟ ای طوفان زده ی بی ساحل از آن افراشته بادبان ها ...؟ ای افق! از عمود رویاهای نورانی ...؟ وقت است که آن افسانه تکرار شود... از وعده ی دیرینه ی تابش خورشید چه خبر؟ هان ای رستم دستان ... سهراب مرد از حامل نوشدارو ... چه خبر؟ امروز قرار است برایت بمیرم... و آنقدر دعا بخوانم تا فرشته های آسمان ریسمانی از ایمان برایت ببافند و قلبت را به شور و ولع در بیاورند؛ برایت در آسمان خدا جشنی تدارک دیده ام؛ چه شب هاست که دامان خدا را گرفته ام و با بوسه های خود نام تو را به روی آن نوشته ام، این دست خطی از روح من است به درگاه خدا؛ این جا بارگاه با شکوهی ست که هر لحظه تو را می خواند... فقط خدا را از صمیم قلب صدا بزن ببین خدا برای تو... چه می کند... آری راست گفته اند بعضی پای در بند و دست در آسمان دارند... راست گفته اند جغد را در قفس نمی کنند؛ و کلاغ بر هر شاخه ای که بخواند ستوده نمی شود؛ راست گفته اند آری! که بعضی با حقیقت موزون موزونند و بعضی از این هنجار با تکرار می میرند، راست گفته اند آری!! خوش به حال آن قناری در قفس... ای صبح را در انتظار جایت این جا سبز است... این جا گاهِ سحر است؛ لحظه ای از وقفه ی نور تا ... قسم خورده ای چون خورشید، ماه آسمان راست می گفت... گاهِ سحر که بگذرد نور بسیار است... بسیار... از جایی می گذشتم... - زیر باران - کسی نشسته بود و به سختی می گریست ... نشستم و به اصرار ... دستمالی دادم تا اشک هایش را پاک کند ... ... خوشحال برخاستم که یاریش کرده ام ... فردای آن شب ار آنجا می گذشتم مردمان به گرد مرده اش ایستاده بودند از میان جمع او را دیدم ... ناگاه فرو ریختم... خدای من ...! عصایش شکسته بود... او نه دستمال بلکه دست های مرا می خواست تا در آن شب بارانی از جای برخیزد...! امروز پر از پروازم ... پر از تکه های احساس ... زیر باران ایستاده ام با چشم هایی بسته و نفس هایی که از صمیم قلب می آید ... باران چه نوازش مهربانی دارد ... من زندگی کردن را بسیار دوست دارم ... آسمان را دوست دارم ... من تمام سختی ها را به خاطر رسیدن هایش دوست دارم ... پر از پروازم و خوب می دانم ... با احساس من تا خانه ی خدا دیگر راهی نمانده است ... دلم دعا می خواهد جرعه ای از مناجات های شبانه کمی نسیم که بوی خدا را می دهد... دلی آشفته می خواهم... بی وقفه عاشق... که سر از پای نشناسد... و برای ایمانش بهای گزاف بپردازد... کاش ببارد!! کاش دلم امشب ببارد... و صبح دمان از من گلی بروید به سوی آسمان... دلم دعا می خواهد......
| Design By : Night Skin |


